حكيم ابوالقاسم فردوسى
145
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
[ خوان هفتم كشتن رستم ديو سپيد را ] و زان جايگه تنگ بسته كمر * بيامد پر از كينه و جنگ سر چو رخش اندر آمد بران هفت كوه * بران نرّه ديوان گشته گروه بنزديكىء غار بىبن رسيد * بگرد اندرون لشكر ديو ديد به اولاد گفت آنچ پرسيدمت * همه بر ره راستى ديدمت كنون چون گه رفتن آمد فراز * مرا راه بنماى و بگشاى راز به دو گفت اولاد چون آفتاب * شود گرم و ديو اندر آيد بخواب بريشان تو پيروز باشى بجنگ * كنون يك زمان كرد بايد درنگ ز ديوان نبينى نشسته يكى * جز از جادوان پاسبان اندكى بدانگه تو پيروز باشى مگر * اگر يار باشدت پيروزگر نكرد ايچ رستم برفتن شتاب * بدان تا بر آمد بلند آفتاب سراپاى اولاد بر هم ببست * بخم كمند آنگهى بر نشست بر آهيخت جنگى نهنگ از نيام * بغرّيد چون رعد و بر گفت نام ميان سپاه اندر آمد چو گرد * سران را سر از تن همى دور كرد ناستاد كس پيش او در بجنگ * نجستند با او يكى نام و ننگ رهش باز دادند و بگريختند * بآورد با او نياويختند و زان جايگه سوى ديو سپيد * بيامد بكردار تابنده شيد بكردار دوزخ يكى غار ديد * تن ديو از تيرگى ناپديد زمانى همى بود در چنگ تيغ * نبد جاى ديدار و راه گريغ ازان تيرگى جاى ديده نديد * زمانى بران جايگه آرميد چو مژگان بماليد و ديده بشست * دران جاى تاريك لختى بجست بتاريكى اندر يكى كوه ديد * سراسر شده غار ازو ناپديد برنگ شبه روى و چون شير موى * جهان پر ز پهناى و بالاى اوى سوى رستم آمد چو كوهى سياه * از آهنش ساعد ز آهن كلاه ازو شد دل پيل تن پر نهيب * بترسيد كامد بتنگى نشيب بر آشفت برسان پيل ژيان * يكى تيغ تيزش بزد بر ميان ز نيروى رستم ز بالاى اوى * بينداخت يك ران و يك پاى اوى بريده بر آويخت با او بهم * چو پيل سرافراز و شير دژم همى پوست كند اين از آن آن ازين * همى گل شد از خون سراسر زمين بدل گفت رستم گر امروز جان * بماند به من زندهام جاودان هميدون بدل گفت ديو سپيد * كه از جان شيرين شدم نااميد گرايدونك از چنگ اين اژدها * بريده پى و پوست يابم رها نه كهتر نه برتر منش مهتران * نبينند نيزم بمازندران همى گفت ازين گونه ديو سپيد * همى داد دل را بدينسان نويد تهمتن بنيروى جان آفرين * بكوشيد بسيار با درد و كين بزد دست و برداشتش نرّه شير * به گردن بر آورد و افگند زير فرو برد خنجر دلش بر دريد * جگرش از تن تيره بيرون كشيد